pt5

میددونم کمه ولی این چند روز حتی حال و حوصله‌ی خودمم ندارم دیدین که این چند وقت خیلی پست نذاشتم و...
به هرحال معذرت و سعی میکنم توی این چندروز پارت جدید بنویسم و بزارم

____________

از نظرش کمک کردنا همیشه با خواستن چیزی از طرفه مقابله ولی مهربونی خاصی توی چشمایه اون پسر موج میزد وَ آرامشی که باعث میشد کمی بهش اعتماد و احساس راحتی کنه.
جونگ کوک خواست اسمه پسرو بدونه ولی کم حرف‌تر از اون چیزی بود که فکرشو بکنید تا همون الانشم به اندازه یه سال هرچند غیر دوستانه با اون پسر حرف زده بود‌
تهیونگ که متوجه نگاه های پسر شده بود با کنجکاوی بهش نگاه کردو گفت
تهیونگ: چیزی شده کوک؟ چیزی رو صورتمه
جونگ کوک با بالا و پایین کردنه سرش بهش فهموند که چیزی برای نگرانی نیست
تهیونگ: شروع کنیم...
موقع خوردن غذا
تهیونگ: کوک میخوای بگی برای چی چاقو خوردی و این همه زخم رو بدنته
جونگ کوک: کتک خوردم
تهیونگ دیگه چیزی نگفت میدونست پسر روبروش داره دروغ میگه
بعداز خوردن ظرفارو برداشت و به سمت در رفت و گفت
تهیونگ: استراحت کن
بعداز شستم ظرفا با کمترین صدایی که میتونست به سمت کاناپه رفت و روش دراز کشید و خوابید
صبح وقتی بیدار شده بود رفت سمت اتاق ولی خبری از جونگ کوک نبود
به سمت جاهایه دیگه‌ی اپارتمانش رفت و بعداز دیدن سرویس حموم اشپزخانه و فهمیدن اینکه خبری ازش نیست بیخیال شد و ناراحت
دلش میخواست بازم اون پسرو ببینه
پسر از نظرش خیلی شیرین
دیدگاه ها (۱۶)

وَ باز میگویم با تمام وجودم دوستت دارم زیباترین برادر@naamra...

موقعیت:من و داداشم درحال خرابکاری و ذوق مرگ ازینکه کسی مچمون...

کی میخواد با من فرار کنع..

داداش‌م@naamraa

چند شاتیچهار عاشق دیوونهشات ۲از زبان راوی:اون دوتا پسر که مع...

black flower(p,318)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط